حكيم ابوالقاسم فردوسى
314
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
رستم جواب داد : من مىدانم كه اين پير با ما دل دگرگونه دارد و ليكن من از خوب كردار اوى * نجويم همى نيز پيگارِ اوى نگه كن كه با شاه ايران چه كرد * به كار سياوش چه تيمار خورد گر از گفتهء خويش بازآيد اوى * و گر پيش ما جنگ ساز آيد اوى ز نيكو گمان اندر آيم نخست * نبايد مگر جنگ و پيگار جست اكنون شب فرا رسيده ، بايد دل از اين انديشهها بپردازيم تا نيمه شب به شادخوارى بنشينيم و پس آن گاه تيمار لشكر بريم . سپاه آراستن ايرانيان و تورانيان از سوى ديگر چون شب سپرى شد و خورشيد سر زد پيران پيش شنگل رفت و گفت : دوش گفتى كه فردا پگاه به جنگ رستم مىروم و او را مىكُشم . شنگل جواب داد : من از گفتهء خويش باز نگشتهام امروز كين كاموس را از او مىگيرم ، و كار را بر ايرانيان تنگ مىكنم . آن گاه شنگل تيغ بر كف گرفت و جنگ را آماده شد . در اين هنگام پيران پيش هومان آمد و گفت : تو امروز و فردا در جنگ مكوش در صف مقدم مباش پسِ پشتِ خاقان چين بايست تا ببينيم چه پيش مىآيد . سپس پيش پيل تن رفت و گفت : چون از پيش تو نزد سران سپاه توران بازگشتم پيامت را به آنان گفتم . گفتند پهلوان ايران زر و سيم و خواسته هر چه خواهد مىدهيم اما آنان كه در نابودى سياوش كوشيدهاند همه از خويشان و بستگان افراسياباند و نمىتوانيم آنان را تسليم كنيم و چون مىدانند كه در آشتى بسته است جنگ را آماده شدهاند و شنگل پادشاه هند بيش از ديگر هم پيمانان ، آنان را به جنگ برمىانگيزد . رستم به شنيدن اين ترفندها سخت برآشفت و گفت : چه رانى چنين رنگ و چندين فريب * كجا پاى دارى تو اندر نهيب مرا از دروغ تو شاه جهان * بسى ياد كرد آشكار و نهان چو ديدم كنون دانش و راى تو * دروغ است يك سر سراپاى تو